💠 شرح غزلیّات حافظ - غزل شانزدهم :: مجلۀ پربازدیدترین‌ها

دانلود سانسور نشده مستند خارج از دید قسمت یازهم خارج از دید منتشر شد (کلیک)

۰

💠 شرح غزلیّات حافظ - غزل شانزدهم

شرح غزلیات حافظ

💠 شرح غزلیّات حافظ - غزل شانزدهم

شرح غزلیّات حافظ - غزل شانزدهم

بخش اوّل: شرح صوتی حسین آهی
بخش دوم: اصغر طاهرزاده
بخش سوم: محمد سودی بوسنوی
بخش چهارم: دکتر عبدالحسین جلالیان
بخش پنجم: تفسیر عرفانی رضا باقریان موحد

دسترسی آسان به تمام قسمت‌ها (کلیک)

شرح صوتی حسین آهی
جهت دانلود فایل صوتی، اینجا کلیک کنید.
شرح اصغر طاهرزاده

خَمی که  ابرویِ    شوخ تو در کمان   انداخت

 به     قصد    جانِ  منِ  زارِ  ناتوان   انداخت

جناب حافظ در خطاب به معشوق ازلی خود در مسیر محبتی که به او دارد، این‌طور سخن را شروع می‌کند: آن حالت کمانی که ابروی جذاب تو همچون تیری در کمان، به سوی من پرتاب کرد، قصد جان مرا نمود، جانی که در مقابل آن جذبه هیچ مقاومتی ندارد و تنها به اشارت‌های آن ابروی منحنی دل داده است.

سالک إلی اللّه در طی منازل در نظر به حضرت حق در اسماء و صفات در مرحله‌ای با تجلیاتی روبه‌رو می‌شود که از یک طرف سخت جذاب است و معلوم است آن تجلیات جهت شکار دل سالک از مقام ربوبی ظهور کرده و از طرف دیگر سخت جلالی و غیر قابل دسترس است و تا سالک تمام وجود خود را با همه‌ی أنانیت زیر پا نگذارد، بدان نمی‌رسد. لذا ناله سر می‌دهد که خم ابروی جلالی تو همچون تبری قصد جان مرا کرده. خم ابرو در اصطلاحِ عرفا مقام مجد و جلالی ربوبی است که موجب احتجاب محبوب است به حُجب عزّت، و عامل هلاکت محب است از خود. و شوخ‌بودن ابرو حکایت از غنای آن و عدم التفات آن به مُحب دارد.

===================

     نبود رنگ دو عالم، که رنگ الفت  بود     

زمانه، طرح محبت نه این زمان انداخت

آن‌چه به عنوان عالم مُلک و ملکوت واقع شده، ظهور الفت است و رنگ الفت بود که موجب این دو عالم شد و این دوگانگی ریشه در یگانگی الفت و اتحاد دارد و همه‌ی عالم در نحوه‌ای از الفت نسبت به همدیگر قرار دارند - درخت با زمین ارتباط دارد و زمین با آسمان -. اصل هستی محبت است و خداوند بر اساس محبت، عالم را به‌وجود آورد و این محبت موضوع این زمانی و حادث نیست، بلکه تمام عالم بر اساس محبت که امری ازلی است، خلق شده و ربط خلق به خالق در محبت نهفته است و بقای عالم نیز بر اساس محبت خواهد بود و دشمنی، خلاف جریان عالم است.

===================

  به یک   کرشمه که نرگس  به خودفروشی کرد   

فریب چشم تو    صد    فتنه   در جهان انداخت

گُل نرگس، نماد دوست‌داشتن و محبت به خود است از آن جهت که هر صاحب‌کمالی، کمال را دوست دارد و از موضع محبت به کمال می‌نگرد و مبدأ هستی که کمال مطلق است و از آن‌جایی که محبت به کمال مطلق، خودش کمال محسوب می‌شود؛ مبدأ هستی محبت است و نرگس به عنوان نماد کمال و دوست‌داشتنِ کمال و دوست‌داشتنِ خود با یک کرشمه، خودفروشی کرد. یعنی نظر به خود انداخت و خود را پسندید، به همان معنایی که حضرت حق در خلقت مخلوقات، خود را در آینه‌ی مخلوقات به تماشا نشست و چون نرگس، ظهور خود را می‌خواست، کرشمه کرد و آفرینش آغاز شد و همین نگاهِ به خود و آفرینش بود که صد فتنه در جهان انداخت زیرا موجب فریب افراد شد، به این گمان که رابطه‌ی خالق و مخلوق را جدا دیدند. این فریبی بود که چشم حق به خودش برای افراد ایجاد کرد، آن‌ها فریب غفلت خود را در انقطاع بین خالق و مخلوق خوردند ولی حضرت حق با نظر به کمال خود این عالم را خلق کرد تا جمال خود را در آینه‌ی تفصیلِ خلایق بنگرد.

===================

   شراب  خورده و  خوی  کرده، کی شدی به    چمن؟

   که   آب   روی     تو   آتش در  ارغوان    انداخت

می‌پرسد در راستای خلقت مخلوقات، شرابِ نظر به خود را از قدح محبت خوردی و از شدت مستی عرق بر جبین تو نشسته - به همان معنای ظهور مخلوقات- حال چه موقع با چنین موقعیتی در چمنِ مظاهر ظهور کردی و خود را در جلوات عالم خلق به میدان آوردی؟ زیرا که روی تو آن‌چنان در اثر محبتِ مذکور و مستی مورد نظر ارغوانی‌شده که هر سرخی را به آتش می‌کشد و جایی برای آن سرخی‌ها نگذاشته، از آن جهت که هر سرخی که در گُل‌های سرخ و ارغوانی چمنِ عالم خلقت به صحنه آمده، مظهر آن شیفتگی عاشقانه‌ای است که در تو بوده و هست. از این جهت سرخی گلزارها همه نتیجه‌ی آن محبت است.

===================

       به    بزمگاه   چمن   دوش مست   بگذشتم      

 چو  از   دهان  توام، غنچه در گمان انداخت

دیشب که از سر مستی و محبت از چمن عبور می‌کردم با نظر به دهان تو که مانند غنچه باریک است، به یاد غنچه‌ی چمن افتادم که چگونه این غنچه با گشودگی خود محل ظهور آن گل زیبا می‌شود! همان‌طور که مخلوقات عالم با همه‌ی تنگی می‌توانند محل ظهور محبت تو باشند. عاشق با اندک بهانه‌ای از هر چیزی به کمالات معشوق منتقل می‌شود و با نظر به کمالات معشوق، هر چیز زیبایی را وسیله‌ی نظر به کمالات معشوق می‌کند و در این‌جا با نظر به دهان کوچک معشوق به کوچکی غنچه منتقل می‌گردد.

===================

   بنفشه،  طُره‌ی  مفتولِ خود گره می‌زد   

صبا  حکایت زلف تو در میان انداخت

«مفتول» یعنی پیچ‌خورده. «طره‌ی مفتول» یعنی زلف تابیده

وقتی صبا حکایت خوبی و زیبایی زلف تو را به میان انداخت، بنفشه از سر خجالت، طُره‌ی بافته و پیچیده‌ی خود را گره می‌زد و پیچ و تاب می‌داد.

===================

          ز شرم آن‌که به روی تو نسبت‌اش کردند 

       سَمَن به دست صبا خاک در دهان انداخت

سَمَن، گل سفید خوش‌بویِ صد برگ است. می‌گوید: گل سمن از شرم آن‌که بی‌خردان آن را به تو تشبیه کردند، از سر خجالت، به دست صبا خاک در دهان خود انداخت که؛ «چه نسبت خاک را با عالم پاک!».

===================

                  من از وَرع، مِیّ و مطرب ندیدمی زین پیش 

                          هوای مغ  بچه‌گانم در  این  و  آن   انداخت

مغ بچه: مرشدِ کامل است که شراب محبت به سالک می‌چشاند.

می‌گوید: من قبل از آن‌که در فضای توحیدی که همان مغانه است، وارد شوم که سراسر عشق است، اهل ورع بودم و از میّ و مطرب خبری نداشتم و آن‌چه مرا وارد مکتب عشق کرد، توحیدی بود ماوراء ظاهر خشکِ زهدگرایان که چیزی از مستی و محبت نمی‌فهمند.

===================

       کنون  به  آب میِّ لعل خرقه  می‌شویم  

     نصیبه‌ی ازل از خود نمی‌توان انداخت

بعد از آن‌که از عالم زهد و ورع، وارد عالم محبت شدم، کارم به این‌جا کشیده که خرقه‌ام را با آب میّ لعل محبت به حق می‌شویم. این محبت، نصیب ازلی من بود و نصیب ازلی را نمی‌توان از کسی گرفت.

میّ لعل: محبت ذاتیه است. می‌گوید به آب محبت ذاتی خرقه‌ی وجود خود را از لوث خودنمایی می‌شویم که این همان «قالوا بَلی» است که نصیب هرکس شده و کسی نمی‌تواند از آن فاصله بگیرد مگر آن‌که از خود غفلت کند.

===================

          مگر  گشایش  حافظ در این خرابی بود

         که بخشش ازل‌اش در میّ مغان انداخت

با نظر به این‌که فضای زهد و ورع یک‌نوع بستگیِ دیده و فکر است، شاید گشایش من در این خرابی بود که وارد محبت و معرفت شوم. بخشش ازلیِ حضرت حق این بود که از میّ مغانه خراب شوم و فنایی را تجربه کنم که به دنبالش بودم زیرا گشایش واقعی جز این نیست و این تنها به دست مغانی که کاملی ره‌رفته است صورت گرفت.

===================

   جهان به کام من اکنون شود که دورِ زمان   

 مرا   به  بندگی خواجه‌ی   جهان   انداخت

حال که از تنگی‌های زهدِ خشک و نگاه‌های ایدئولوژیک و بن‌بست‌های متافیزیکی خارج شدم، جهان به کام من است و بندگی خواجه‌ی جهان یعنی حضرت ختمی مرتبت«صلوات‌اللّه‌علیه‌وآله» که سال‌ها به دنبال آن بودم، نصیب من شده است.


محمد سودی بوسنوی

خَمی که ابرویِ شوخِ تو در کمان انداخت / به قصدِ جانِ منِ زارِ ناتوان انداخت

خَمی که ابروی شوخ و قشنگت در کمان انداخت یعنی خود را قوسی شکل کرد. به قصد کشتن من زار و ناتوان است. خطاب به جانان گوید : ابروانت را به شکل کمان کرده ای. کمانی کردن ابروانت فقط برای انداختن تیرِ غمزه و کشتن من است.

نبود نقش دو عالم که رنگِ اُلفت بود / زمانه طرحِ محبت نه این زمان انداخت

هنوز صورت دو عالَم به وجود نیامده بود که مابین ارواح الفت و آشنایی و دوستی وجود داشت. پس زمانه بنیاد محبت و یا قاعده دوستی را تازه در این زمان نیانداخته است. یعنی علاقه و محبتی که مابین عاشق و معشوق وجود دارد همان علاقه و محبت ازلی است که مابین ارواح بوده است.

به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد / فریبِ چشمِ تو صد فتنه در جهان انداخت

به سبب یک ناز که با صد غرور، نرگس برای خودنمایی کرد، فریب و مکر چشمت تعصباَََ در برابر نرگس به جهان صد فتنه انداخت. یعمی گفت در جایی که من هستم، کرشمه وظیفه تو نیست. این را گفت و عالم را پُر از فتنه کرد. (خود فروشی = خود را فروختن. فریب = گول. کرشمه = ناز)

شراب خورده و خوی کرده می روی به چمن / که آبِ رویِ تو آتش در ارغوان انداخت

در حالیکه شراب خورده و عرق هم کرده بودی. کی به چمن رفتی که از لطافت و صفوت تو آتش به ارغوان افتاد. یعنی قرمزی ارغوان از رشکِ روی تو است.

به بزمگاهِ چمن دوش مست بگذشتم / چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت

دیشب مستانه به بزمگاه چمن رفتم. چون غنچه شباهتی که به دهان تو داشت مرا به گمان انداخت. یعنی عجبا، غنچه هم به دهان جانان شباهت پیدا می کند ؟ پس به شک افتادم و به چمن رفتم و دیدم فی الواقع غنچه به دهان تو شبیه است.

بنفشه طرّه مفتول خود گره می زد / صبا حکایتِ زلفِ تو در میان انداخت

بنفشه زلف خود را گره می زد و در همان حال صبا حکایت زلف تو را به میان کشید. زلف تابدار را به بنفشه تشبیه کرده اند. (مفتول = پیچ خورده. گره می زد = پیچ و تاب می داد)

ز شرمِ آنکه به رویِ تو نسبتش کردم / سمن به دستِ صبا خاک در دهان انداخت

از شرم آنکه به روی تو تشبیه اش کردم. سمن با دست صبا خاک به دهانش انداخت. یعنی حاشا من چه لیاقت آن را دارم که به دهان جانان تشبیهم کنند و با گفتن این تنزه و تبری کرد. (شرم = خجالت. سمن = گلی سفید رنگ. خاک در دهان انداخت = در جایی که می خواهند بگویند حاشا که لایق این نیست، این جمله را بکار می برند)

من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش / هوای مغبچگانم در این و آن انداخت

من از زهد و تقوایی که داشتم هرگز گِردِ می و مطرب نمی گشتم یعنی هرگز از اینها اطلاع نداشتم اما عشق و محبت پسر بچه های میخانه مرا به طرف می و مطرب کشاند. یعنی این باده نوشی و استماع ساز از اختلاط و علاقه به آنها برایم حاصل شد زیرا اختلاط، همرنگی را با آنها ایجاب می کند. (این اشاره به مطرب و آن اشاره به می است)

کنون به آبِ میِ لعل خرقه می شویم / نصیبۀ ازل از خود نمی توان انداخت

اکنون با شراب قرمز خرقه خود را می شویم. اما چه فایده آنچه از ازل مقدر شده و نصیب شخص است نمی توان از بین برد. حاصل سخن اینکه، باده نوشی من ازلی است و هرگز با وسایل عارضی از بین نمی رود.

مگر گشایشِ حافظ در این خرابی بود / که بخششِ ازلش در میِ مُغان انداخت

گویا گشایش کار حافظ در این باده نوشی و مستی بوده که لطف ازلی خداوند او را به میِ مغان انداخت. حاصل سخن اینکه، باده نوشی او با اختیار خود نبوده بلکه حکمِ ازلی است که برایش اینطور جاری است. (مراد از خرابی، مستی است)

جهان به کامِ من اکنون شود که دورِ زمان / مرا به بندگی خواجۀ جهان انداخت

حالا دیگر دنیا بر وفق مراد من می گردد زیرا که گردش روزگار مرا به خدمت آصف عهد درآورد. یعنی ملازمت ایشان را برایم میسر ساخت. (مراد از خواجۀ جهان، قوام الدین حسن است که حافظ حمایت او را اعتراف کرده است)


شرح دکتر عبدالحسین جلالیان

معانی لغات غزل

خَم: قوس، انحنا، یایی شکل بودن.
قصد: نیّت، آهنگ، میانه روی.
شوخ: چرک بدن، بی شرم و گستاخ، جسور.
ابروی شوخ: ابروی فتنه انگیز، ابروی گستاخ، ابروی جسور.
نقش: طرح.
الفت: دوستی، همدمی، مهربانی.
کرشمه: ناز و غمزه.
مفتول: به هم پیچیده، به هم تاب خورده.
ورع: پارسایی، پرهیزکاری.
نصیبه: بهره، قسمت.
میِ مغان: شراب دست پرورد مُغان (محافظان آتش آتشکده).

معانی ابیات غزل

(۱)قوسی که ابروان جسور تو به حالتِ کمان وارِ خود داده، دلیل نشانه روی به سوی من است.
(۲)پیش از آفرینش دو عالَم، محبّت و الفت (=عشق) آفریده شده و این طرحی نیست که مربوط به زمان حاضر باشد.
(۳)در برابر یک ناز و غمزه نرگسِ جلوه گر، گیرندگی چشمانِ تو صد فتنه به پا کرد.
(۴)کی شراب خورده و غرق عرق به چمن رفتی که رنگ و روی برافروخته تو آتش در دل ارغوان زد؟
(۵)دیشب، در بزمگاه چمن، با دیدن غنچه که به گمانم دهان تُست، مست و از خود بی خود شدم …
(۶)(… و در حالی که در آنجا) بنفشه زلف به هم پیچیده خود را گره می زد، نسیم صبا بوئی از زلف تو را می پراکند.
(۷)گل یاسمن را به رنگ و روی تو تشبیه کردم. یاسمن از شرمندگی با غبار نسیم صبا، دهان خود را به هم بست.
(۸)پیش از اینکه جمال مغ بچگانِ زیباروی میکده را به بینم به سبب پرهیزکاری، هرگز گرد می و مطرب نگشته بودم. جمال پرستی و آرزوی دیدار ساده مرا به سوی مطرب و باده کشانید …
(۹)(… و کارم به جایی کشید که) اکنون خرقه خود را با شراب قرمز تطهیر می کنم، چرا که سرنوشت و قسمت ازلی را نمی توان تغییر داد.
(۱۰)شاید گشایش کار حافظ در این مستی و باده نوشی بوده که دست سرنوشت ازلی او را به سوی باده خواری کشانید.
(۱۱)از این پس دنیا به کام من خواهد شد، چرا که گردش روزگار مرا به بندگی خواجه تورانشاه کشانیده است.

شرح ابیات غزل

وزن غزل: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لان
بحر غزل: مجتّث مثمّن مخبون اصلم مُسبغ
*
عراقی: چو آفتاب رخت سایه بر جهان انداخت
جهان کلاه ز شادی بر آسمان انداخت
*
امامی هروی: شبت ز بهر چه بر روز سایبان انداخت
که روز من به شب تیره در گمان انداخت
*
سعدی: چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
که یکدم از تو نظر بر نمی توان انداخت
*
یکی از شیرینکاریهای تصادف در دفتر حافظ این است که دو غزلی را که با اندک فاصله زمانی و تقریباً پشت سر هم، در یک زمان محدود و برای یک موضوع واحد سروده شده است به لحاظ همسانی حرف قافیه و ردیف آن دو غزل، در دیوان شاعر پشت سر هم قرار گرفته است.
حافظ در غزل (۱۵) پیش از این غزل می گوید:
تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رای صوابت
که مضمون غریبِ به خطا رفتن تیر غمزه معشوق و ننشستن به دل عاشق آنهم از شاعر مسلّطی چون حافظ اقوی دلیلی است که در این بیت ایهامی نهفته است که بر ما مجهول است و در بیت مقطِع همان غزل یعنی آنجا که شاعر شیرین سخن همیشه لِبِّ کلام و خواسته قلبی خود را به حکم پیروی از سرشت مغرور و ایجاز کلام خود بازگو می کند می فرماید: صلحی کن و بازا که خرابم ز خرابت.
و ما در این غزل (۱۶) نیز مشاهده می کنیم که مطلع این غزل باز همان مفاد بیت یاد شده بالا یعنی مضمون تیراندازی و خطا رفتن آن را تکرار کرده می گوید: آن تیری که توسط تو انداخته شد بی شکّ به قصد جان من بود و این عنوان مطلع و مفاد ابیات بعدی می رساند که این دو غزل در حول و حوش یک قضیّه و موضوع و برای یک نفر سروده شده که در ابیات مقطع با عنوان خواجه از او یاد شده است.
در بیت دوم: به قدمت عشق و محبّت یعنی به ازلی و ابدی بودن عشق که صوفیه بدان معتقدند اشاره کرده و می گوید اگر کسی، دیگری را دوست داشت این طرح محبّت را دست زمانه در این زمان حال نریخته بلکه از ازل قسمت چنین بوده است و با این دلیل، شاعر می خواهد بار گناه خود را سبک جلوه دهد.
در بیت سوم به عنوان توضیح و رفع کدورت می گوید در ازاء یک کلمه حرف و یک حرکت نامناسب من، شما صد فتنه برانگیختی و ناسازگاری نشان دادی!
در بیت چهارم الی هشتم در توجیهِ گلایهِ آنچه میان آن دو گذشته می گوید: این چه حالتی بود که به تو دست داد که با چهره گلگون از خشم و غضب، آتش به جان هر چه آتش به جان گرفته است انداختی!
و در بیت هشتم: سرّی را افشا می کند و می گوید من پیش از این آدمی پرهیزکار بودم، عشق روی مُغ بچگانم! (در این راه و در این و آن!) انداخت!
موضوع از چه قرار است؟ و مفاد بیت هشتم چه چیز را می رساند؟
حافظ در جایی دیگر می فرماید:
در حقّ من ز بی خبری ظنّ بد مبر
کالوده گشت خرقه ولی پاکدامنم
حال اگر حمل بر ظنِّ بد نشود، احتمال بر این است که در موردی و دربارۀ اتّهام خاصّی حافظ از طرف تورانشاه مورد خشم و غضب و بی اعتنایی و قهر واقع شده و به ناچار شاعر در غزل (۱۵) از دَرِ صلح و آشتی درآمده می گوید:
درویش نمی پرسی و ترسم که نباشد
اندیشه آمرزش و پروای ثوابت
و متعاقب آن باز در این غزل همه گناهها را به گردن سرنوشت ازلی انداخته و در بیت نهم و دهم در پوشش جبر خود را تبرئه می کند و در بیت یازدهم یا بیتی که بعد از تخلّص به غزل تلفیق می کند می فرماید: من مخلص و بنده خواجه جهان تورانشاه هستم و از علامت رندی این بیت یکی اینکه پیشاپیش قبولی این معذرت خواهی را هم در آن پیشگویی می کند.

شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالیان


تفسیر رضا باقریان موحد

1.ای یار!این چنین که ابروی گستاخ و بی باک تو گره در کمان انداخته و نشان خشم و غضب تو دارد، پیداست که قصد جان من زار ناتوان را کرده است.
2.عشق و محبت، قبل از آفرینش دو عالم وجود داشته است و این چیزی نیست که مربوط به زمان اکنون باشد،بلکه دیرگاهی است که روزگار، نقش عشق را کشیده و محبت میان ما ازلی و ابدی است.
3.همین که گل نرگس -که سابقه ی رقابت با چشمان تو دارد -ناز و عشوه ای به قصد اظهار وجود و خودنمایی آغاز کرد، چشمان پر فریب تو در دلبری سنگ تمام گذاشت و جهان را پر از آشوب و غوغا کرد.
4.در حالی که شراب خورده ای و چهره ات عرق کرده و برافروخته به چمن می روی و همین است که آب و رنگ چهره ی تو، گِل ارغوان را -که سرخ و لطیف است -از حسادت بیتاب کرد و آتش به جانش انداخت.
5.دیشب به هنگامی که از چمنزاری می گذشتم، غنچه ی گل سرخی را دیده و به شک و گمان افتادم؛ به طوری که ندانستم اینکه می بینم غنچه است یا دهان تو و از این شباهت سرمست شدم و مستانه گذشتم.
6.گل بنفشه سرگرم عشوه گری بود و زلف پر پیچ و خم خود را تاب می داد که ناگهان باد صبا از راه رسید و با طرح کردن حکایت موی تو به جلوه فروشی او پایان داد.
7.گل یاسمن را از لحاظ لطافت و خوشبویی به روی تو تشبیه کردم و این گل وقتی که این تشبیه را شنید، احساس شرم کرد و با کمک باد صبا خاک در دهان خود انداخت یعنی گفت:خاک به دهانم؛ این چه نسبتی است، من کجا و روی یار تو کجا!
8.پیش از این من از شدت تقوی و پارسایی با می و مطرب و معشوق سر و کاری نداشتم، اما هوای وصال ساقیان زیبارو چنان دلم را ربود که بی اختیار مرا با شراب و مطرب آشنا ساخت.
9.من اکنون خرقه ی خود را که از روی ریاکاری و عوام فریبی آن را می پوشم، با شراب سرخ رنگ می شویم تا پاک شود، زیرا سرنوشت من این گونه رقم خورده است و این تقدیر و قسمت را نمی توان از خود دور کنم.
10.لطف و بخشش معشوق به من این گونه بود که من همیشه مست و خراب عشق باشم و سرنوشت و قسمت ازلی ام نیز این بود که پیوسته از شراب روحانی عشق بنوشم.
11.اکنون که گردش روزگار، مرا بنده ی خواجه ی عالم کرده است، دیگر این دنیا به کام من و مطابق میل من خواهد بود.

اشتراک مطلب:

کلمۀ مورد نظر خود را جستجو کنيد.👇

کد جستجوي گوگل در سايت يا وبلاگ جستجو در:
اشتراک مطلب:

با عضویت در کانال تلگرامی سایت پُربازدیدترین‌ها از آخرین مطالب منتشر شده، باخبر شوید.

👇👇👇

http://fullkade.com/wp-content/themes/fullkade/files/telegram.png

(۰)
هيچ نظري هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی